تبليغاتX
مجنون عشق -

هرروز صبح با امید امدنت 

رو به دنیای دشواری چشم گشودم

اما نیامدی

هر امدنی نوید امدنت می داد با صدای در

 به امید در اغوش کشیدنت از جا بر می خواستم    

در مقابل دیگران ازتوزیباییت

صدای دلنشینت

  نگاه همچون بهارت 

گفتوگو می کردم اما تو باز هم نیامدی

امدم به دنبالت در جستوجویت در میان

انبوه مردمان اما تو فرشته ای گم شده بودی

که هرچه قدم پیشترمی گذاشتم ازتوبیشتردورمی شدم

عطرتو مرا به دنبالت می کشید چون راهنمایی

  اما نمی دانستم که عطر تورا باد میاورد  

من موافق با باد حرکت می کردم

نه مخالف پس باهرقدم ازتوبیشتردورمی شدم

تا اینکه درمیان جمعیت به دنبال توخود را گم کردم

  حالا کسی باید مرا یابد ولی دیگر 

هیچ امیدی به یافتنت نیست پس

اولین کسی که مرا پیدا کند همراهییش خواهم کرد

دیگه واسه اومدنت خیلی دیر شده چون اگه بیای من دیگه رفتم

تا ابد دوستت دارم عشق رویایی من

 

خدایا وحشت تنهایی ام کشت،کسی با قصه ی من آشنا نیست،دراین عالم ندارم همزبانی،
به صد اندوه می نالم روانیست.
شبم طی شد کسی بر در نکوبید،به بالینم چراغی کس نیفروخت،نیامد ماهتابم برلب بام،
دلم از این همه بیگانگی سوخت.
به روی من نمی خندد امیدم،شراب زندگی در ساغرم نیست،نه شعرم می دهد تسکین به حالم،
به غیر ازاشک غم در دفترم نیست.
بیا ای مرگ جانم بر لب آمد،بیا در کلبه ام شوری بر انگیز،بیا شمعی به بالینم بیفروز،
بیا شعری به تابوتم بیاویز!
دلم در سینه سر کوبد به دیوار،که این مرگ است و بر در می زند مشت!بیا ای همزبان جاودانی،
که امشب وحشت تنهایی ام کشت
.

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...


چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 
نميخوام بگم که دوستت دارم.

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...
 
 
|

ازياد نمی برم تو را

و

عشق زيبای تو را

لحظه قشنگ دوست داشتن

و

به اوج رسيدن

خواستنی و تمام نشدنی

حالا اينجا کنار اين همه خاطرات بارانی

تنها به تو می گويم دوستت دارم

که می خواهم بمانی ؛بمانم

نه در لحظه ها و ثانيه ها

نه!

که در تمام نفسها

بی دريغ تر از هميشه

حضور معطر تو بودن درست ان زمان که نيستی

و

لحظه ها با بوی خاطراتمان  جان می گيرد

می مانند

برای من يک نگاه تو همين قدر که بدانم هستی کافيست

حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشی

يک حس اشنا

مرا با خود می برد فرياد می زند

که هستم با تو

کنار تو

 

                          قاصدک

+ نوشته شده توسط سعيد محمدي(عاشق) در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 13:39 |
JavaScript Codes
JavaScript Codes

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر